خرید بک لینک
این روزها به «خانه» زیاد فکر میکنم و خاطراتم در خانههایم را مرور میکنم. اولین خانهای که میتوانم آن را به خاطر بیاورم یک در بزرگ ماشینرو داشت که انگار با روشنترین آبی جهان رنگ شده بود. روی در با دهها برچسب لولهبازکنی و تخلیهچاه پر شده بود و هر جایی که برچسبها بر اثر باد و باران آسیب دیده بودند، تکههایی نامنظم از آبی استخری جیغ زیرش نمایان شده بود. خانهٔ من همان سوی در بود، آن جایی که در با یک سکوی کوچک با ارتفاعی حدود بیستوپنج سانتیمتر از زمین فاصله میگرفت. خانهٔ من کمی جلوتر از سکو، متمایل به سمت راست، در باغچهٔ کوچکی بود که در آن بوتهای خرزهره با گلهای سفید و یک درخت چنار زندگی میکردند. خانهام را دوست داشتم و در آن زندگی میکردم تا اینکه با چند بسازبنداز قراردادهایی بسته شد و کوچ کردیم. طولی نکشید که خانهٔ محصور و تازهای یافتم. این یکی دری سفید داشت با دیوارهای سیمانی که مقابل یکی از دیوارهایش فضای خاکی باریکی بود. یکروز چند تخمهٔ آفتابگردان خام انداختم توی خاکی و مدتی بعد در خانهام هفت آفتابگردان بلند داشتم. خانهٔ راحت و امنی نبود، هر لحظه زیر نظر بودم و بسیار مورد گشت و بازرسی قرار میگرفتم اما آسمان بالای سرم و آفتابگردانهایم به من انگیزهٔ تابآوری میدادند. زمستان که شد از دست رفت، هم آفتابگردانهایش، هم خودش. بسازبندازها که کارشان تمام شد، دوباره به همان باغچهٔ کوچک بازگشتم. دیگر خبری از درِ ماشینرویِ آبیِ روشن و سکوی بیستوپنج سانتیمتری نبود. دیگر خرزهره گلهای سفید نداشت و درخت چنار خشکیده بود. بزرگ شده بودم و دیگر باغچهٔ کوچک و خرزهره بیگل و درخت چنار خشک خانهٔ مناسبی برای دختری مثل من نبود. بزرگ شدم و فکر کردم حالا تمام ش

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 17:01

اگر هنوز دلتان با این وبلاگ است اما تلگرام را خوشتر میدانید، این لینک برای شماست. :)

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 15:28

صفحه بندی